|
BUtterFly
|
|
|
|
||||
|
آقا جون کمتر بخورید ،همیشه بخورید،تا اندامتون خراب نشه ،خوش تیپ بمونید و مورد پسند همه باشین.مثل من سر خودت نیار آقا جون یه کم نگاه به دوستات کن چه جوری میخورن .
حالا چون اصرار کردن که آپدیت کنم منم با این مطلب آپیدم ولي عكس نذاشتم
2
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 19:38 توسط حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به دنبال روشنایی دنبالش میگردم اما نمی دانم چیست ،نمی دانم کیست ؟گفته اند بزرگ است بخشنده است و مهربان .رحمتش را حس کرده ام. نور خورشیدش را دیده ام.همه جا را گشته ام. سراغش را از همه گرفته ام.شما او را ندیده اید؟؟؟؟؟
حالا واسه اینکه بعد از چند مدت هم آپیدم چند تا اس ام اس براتون مینویسم برای دوستاتون بفرستید: کی گفته اقیانوس عشق ساحل نداره؟ تنبل خان پارو بزن. اگه یه روز بری سفر... اگه دو روز روز بری سفر.. اگه سه روز بری سفر... اگه چهار روز بری سفر... اگه هفت روز بری سفر...اون وقت یک هفته است که رفتی سفر! به خدا حیفه توی این مملکت موندی.کسی قدر تو رو نمیدونه.اگه بری هند تو رو پرستش میکنن. سال 83 سال گاو بود جنون گاوی اومد. سال 84 سال مرغ بود جنون مرغی اومد.امسال که سال سگه مثل اینکه باید واکسن هاری بزنیم
2
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:11 توسط حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
در حوالی بساط شیطان |
|
|||
|
دیروز شیطان رادیدم در میدان بساطش را پهن کرده بود فریب می فروخت مردم دورش جمع شده بودند. توی بساطش همه چیز بود ( غرور ،حرص، دروغ ،خیانت وجاه طلبی ) هرکس چیزی می خرید ودر ازایش چیزی می داد ( بعضی قلبشان و پاره ای از روحشان و بعضی ایمانشان وبعضی هم آزادگشیان را) دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند موذیانه خندید وگفت : من کاری باکسی ندارم فقط گوشه ای بساطم راپهن کرده ام وآرام نجوا می کنم . نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد.می بینی! آدمها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم.آن وقت کنار بساطش نشستم، تا اینکه چشمم به جعبه ای افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود. دوراز چشم او آن را برداشتم وتوی جیبم گذاشتم. به خانه آمدم ودر کوچک جعبه را باز کردم آن جعبه جعبه ی عبادت بود جعبه از دستم افتاد وچیزی جز غرور توی آن نبود وغرور تو اتاق ریخت . فریب خورده بودم .دستم را روی قلبم گذاشتم نبود فهمیدم آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام تمام راه را دویدم به میدان رسیدم اما شیطان نبود . آن وقت نشستم وهای های گریه کردم اشکهایم که تمام شد بلند شدم که بروم صدایی شنیدم، صدای قلبم که آنجا جا مانده بود بی اختیار به سجده افتادم، به شکرا نه ی قلبم که پیدا شده بود
2
نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 8:52 توسط حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
دنیای عجیب مورچگان |
|
|||
|
سلام.انشاالله خوب باشید کسی که سراغ ما هم نمی گیره مرده ایم؟ زنده ایم؟ البته اگه مرده بودیم همه خبر دار شده بودین.خوب یه مطلب میخواستم راجع به مورچه ها بگم که برای خودم جالب بود. گروهی از مورچه ها یافت میشوندکه برای ادامه ی حیات در جست وجوی غذا نبوده و تنهابا در اختیار گرفتن به امور مر بوط به خودمی پردازند. این پدیده به صورتی است که بیست و پنج گروه مورچه با حمله به لانه های دیگر مورچگان&مورچه های کوچک آنها را دزدیده و به لانه های خود می برند تا آنها را پرورش داده و در لانه های جدید جایگزین کنند و ملکه مورچه های مهاجم رشد میکند و با تکیه بر خود کشوری مخصوص را تشکیل می دهد و بردگان به اسارت گرفته شده باید رضایت ملکه را جلب کنند&در غیر آینصورت ملکه آنها را خواهد کشت. و این مورچگان کاری جز دزدی و حمله به کشورها و برده گیری ندارند.واین مورچگان هر گز مورچگان بالغ کشورهای دیگر را نمی دزدند و فقط نظر به نوزادان و مورچه های کوچک دارند.و جالبتر این است که فک این مورچه ها برای قطعه قطعه نمودن غذا مناسب نیست بلکه برای حمله و دزدی کارآیی دارد!!! باید بگیم جل الخالق!!!.
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 22:24 توسط حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
پدر |
|
|||
|
سلام.میلاد با سعادت مولای بزرگ علی (ع) را به همه تبریک میگویم.
پدر جان کدام کلمه را ضمیمه قلبم کنم تا بتوانم وصفت کنم؟ ساعتهای متمادی چشم دوختن به هیبت تو پیشه ی من است .ای زیباترین احساس برای قلب شکسته ی ما.صدایت آرامش وجودم است و بی آلایشی رنگت تسلی خاطرم.دوستت دارم و روزت مبارک
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 14:29 توسط حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تولد دخت گرامی پیامبر،فاطمه ی زهرا (س)، و روز مادر بر همه ی مادران جهان به خصوص مادران ایرانی و مادر خودم مبارک باد.
هشلهف: مرد نباید که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیاب باشد آره بابا اشتباه ننوشتم درست خوندی (باید )نیست و(نباید)است.چون اگه سنگ زیرین آسیاب شدی.رندان روزگار سنگ رویی میشن و رو سرت سوار میشن وتا توی آسیاب زندگی هستی ازت کولی میگیرن و هی به به و چه چه میزنن و هندونه نیشابوری زیر بغلت میزارن تو هم که جوونی و غافل تند وتند میچرخی ولی عقلت که اومد سر جاش میبینی ای دل غافل چقدر مفت و مجانی رو سرت سوار شدن و ازت سواری خوردن وحالا که میخوای خودتو از زیر بار بیرون بکشی نه میذارن و نه زورش رو داری،اگه اشتباه میگم بگید اشتباه میگم
2
نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 14:14 توسط حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
کلاس |
|
|||
|
سلام.خوبین خوشین سلامتین؟ حاجی هم رفته تهرون و هی به من میگه بنویس دیگه نمی دونه که ما هم گرفتاریم
البته این عکسه از سایت گرفتما فکر نکنین خودم هستم
2
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 16:43 توسط حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
هامسترم مرد. خودمون هم نزدیک بود خفه بشیم روحش شاد و یادش گرامی ولی حالا بجاش یک عدد طرغه
امتحا ناتمونم که تمومید حالا باید برم به کلاسهای ورزشی(تنیس روی میز) و زبان.
2
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 10:28 توسط حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
سلام...بابا من هر چی میگم از اینها (همون بالایی هست که خیلی خوشگله)میخوام کسی به حرفم گوش نمی کنه
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 9:53 توسط حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام.این هم ادامه ی رابطه ی دانشجو با فیلمها
تصویب شهریه دانشجویان: تاراج ازدواج دانشجویی: عرو سی خو بان سرویس دانشگاه: اتوبوسی به سوی مرگ گرد همایی استادان: دسیسه اس کردن یک درس: یکبار برای همیشه التماس برای نمره: اشک کوسه ترم آخر: بوی خوش زندگی ایان نامه: زندگی دیگر هیچ مسئول خوابگاه : کاراگاه گجت انصراف: فرار به سوی خوشبختی آیتده تحصیل:دست فروش
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 13:58 توسط حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||