+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 9:53  توسط حمیدرضا
|
سلام.این هم ادامه ی رابطه ی دانشجو با فیلمها
تصویب شهریه دانشجویان: تاراج
ازدواج دانشجویی: عرو سی خو بان
سرویس دانشگاه: اتوبوسی به سوی مرگ
گرد همایی استادان: دسیسه
اس کردن یک درس: یکبار برای همیشه
التماس برای نمره: اشک کوسه
ترم آخر: بوی خوش زندگی
ایان نامه: زندگی دیگر هیچ
مسئول خوابگاه : کاراگاه گجت
انصراف: فرار به سوی خوشبختی
آیتده تحصیل:دست فروش
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 13:58  توسط حمیدرضا
|
قبل از دانشگاه: آنروزهای خوش
دانشجوی تازه وارد:ها لوی خوش شانس
ثبت نام ترم جدید: ده فرمان
دانشجو ی ساکن خوابگاه: جنگ جویان کوهستان
وام تحصیلی: جهیزیه رباب
دانشجوی پزشکی: بخاطر یک مشت دلار
دانشجوی ادبیات:نان شعر
خانواده ی دانشجو:بینوایان
دانشگاه آزاد: جیب برها به بهشت نمیروند
دانشجوی فوق لیسانس: قهرمان قهرمانان
دانشجوی اخراجی:مردی که به زانو درآمد
دانشجوی فارغ التحصیل: دیوانه ازقفس پرید
انتخاب درس افتاده: زخم کهنه
اولین امتحان: اولین خون
شب امتحان: امشب اشکی میریزم
استاد دانشگاه: یک گروه خشن
مراقبین امتحان: سایه ی عقاب
شاگرد اول کلاس:مردی که زیاد میدانست
تقلب:عملیات سری
روز دریافت نمرات:روز واقعه
تعطیلات بین ترمی:روزهای خوب زندگی
اعتراض دانشجو:بایکوت
شماره ی دانشجو:مدرک جرم
اعتراض برای کیفیت غذا:میخواهم زنده بمانم
روز پرداخت وام:روز فرشته
کلاسهای ساعت۱۲تا۲:خواب و بیدار
خوب مثل اینکه خیلی زیاد شد (ادامه دارد..........

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:49  توسط حمیدرضا
|
سلام علیکم.
آخرش ما هم اومدیم اضافه بشیم به جمع وبلاگنویسها.قربون دهن اون آقایی که اعتراض کردن به اشک مهتاب (آقا عماد جبران میکنم انشاالله).ولی هر چی میگم یکی بیاد کمک اون میگه امتحان دارم ،ماجون هم که گرفتار آشپزیه میگه اگه ناهار نمیخوای تا بیام کمک ،آخه خدا خوشش میاد من با شکم خالی برم مدرسه؟شما بگین من چیکار کنم؟یکی از اونور خونه داد میزنه میگه خوب خودتو معرفی کن .راستم میگه ها.....
من حمیدرضا هستم ۱۳ سالمه ،کاری به قدو وزنم نداشته باشین .درسم بد نیست .عضو تیم تنیس روی میز مدارس استان هستم و نفر اول استان (ولی هنوز به پای بچه های تیم پلیمر نرسیدم).تابستونها هم با اجازه تون در مسابقات کشوری(مشهد،تهران،رامسر،شیراز)شرکت کردم که مقامهای دوم و سومی تیمی رو کسب کردیم.که امروز میخوایم بریم کانون ببینیم آموزش و پرورش چی بهمون میده(البته خودم میدونم چون هر سال یه ساعت رومیزی میدن).خوب دیگه بهم اخطار دادن که برای شروع کافیه.پس تا دیداری دیگر 
عاشق این چیزها هم هستم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 10:11  توسط حمیدرضا
|