تبليغاتX
BUtterFly - در حوالی بساط شیطان

BUtterFly

در حوالی بساط شیطان

دیروز شیطان رادیدم در میدان بساطش را پهن کرده بود فریب می فروخت مردم دورش جمع شده بودند. توی بساطش همه چیز بود ( غرور ،حرص، دروغ ،خیانت وجاه طلبی ) هرکس چیزی می خرید ودر ازایش چیزی می داد ( بعضی قلبشان و پاره ای از روحشان و بعضی ایمانشان وبعضی هم آزادگشیان را) دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند موذیانه خندید وگفت : من کاری باکسی ندارم فقط گوشه ای بساطم راپهن کرده ام وآرام نجوا می کنم .

نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد.می بینی! آدمها خودشان دور من جمع شده اند.

جوابش را ندادم.آن وقت کنار بساطش نشستم، تا اینکه چشمم به جعبه ای افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.

دوراز چشم او آن را برداشتم وتوی جیبم گذاشتم. به خانه آمدم ودر کوچک جعبه را باز کردم آن جعبه جعبه ی عبادت بود جعبه از دستم افتاد وچیزی جز غرور توی آن نبود وغرور تو اتاق ریخت . فریب خورده بودم .دستم را روی قلبم گذاشتم نبود فهمیدم آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام تمام راه را دویدم به میدان رسیدم اما شیطان نبود . آن وقت نشستم وهای های گریه کردم اشکهایم که تمام شد بلند شدم که بروم صدایی شنیدم، صدای قلبم که آنجا جا مانده بود بی اختیار به سجده افتادم، به شکرا نه ی قلبم که پیدا شده بود

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 8:52  توسط حمیدرضا  |